خلاصه با توجه به اینکه کریم خیلی عصبانی شده بود بلند شد مثل اینکه چیزی گم کرده باشد دور اتاق میگردید زنش گفت . باز دنبال چه میگردی ؟کریم گفت دنبال جواب این مسعله که چرا به این روز افتادم کی مرا چنین کرده است و چرا باید چنین باشم خانم گفت باز چه به سرت زده اینوقت شب عوض اینکه بگیری بخوابی که صبح بتونی کار کنی و فکر یک لقمه نان باشی خودت را اینجا سرگردان میکنی که میخواهی چه کار کنی این کار چه معنی داره حالا چند وقته که هر روز به بهانه ای خودت را میزنی به بی عاری و سر کار نمیروی کریم دیگر خسته شدم خ خسته از چی ؟کریم نشست با خشم فریاد زد از معتاد بودن از زندگی کردن توی این مرداب از خون دل خوردن با خشم بیشتر فریاد زد تمام دار و ندارم را بردم سردمی ها زنش گفت من چکار کنم منت سر من که نداری ؟ خوب نبر دوباره کریم بلند شد شروع کرد به راه رفتن . تاریکی غلیظی به سیاهی پختیک درون خانه را گرفته بود چراغ در حال احتضار بود و شعله لرزانش خیلی کم نور و بی رمق بود کریم داشت نسبت به همه بدبین میشد و همه را سرزنش میکرد و بد و بیراه میگفت و همه دست اندر کاران را مورد لعنت خدا قرار میداد خانم لبش را گاز گرفت و گفت کفر نگو مرد .خدا را خوش نمی اید ما شا الله نزدیک چهل سالته بجای اینکه بری پشت کار ت و به فکر درامد باشی تا سر و سامانی برای خودت درست کنی فکرهای شیطانی بسرت زده وداری ناشکری میکنی ؟
کریم ناشکری چیه ؟ مگر با قالی بافتن و خون دل خوردن و تمام درامد ان را داخل سوراخ دوره ریختن هم میشه خونه زندگی درست کرد ؟خ مگه قالی بافی چه شه همه و همه اینها از چه راهی نان در میاورند مگه نشنیدی که روزی هر کس را خدا تضمین میکنه اخر من که نمیگم قالی بافی بده ناله و داد من از دست این لامذهبه
تریاک که مرا به این روز انداخته نور چراغ چنان ضعیف شده بود که شعله اش به زحمت سیاهی اطراف را میشکافت عین کارد کندو زنگ زده ای که به سختی میتوان در چیزی فرو برد خ .به کریم گفت این حرفها چیه میزنی مگر خدای ناکرده کافر شدی یا دیوانه شدی . مگر نشنیدی که گفتن یک مسلمون هیچوقت چشم به مال دنیا نمیدوزد چه کسی را دیدی که از این کار خیری ببینه مگر خودت بارها نگفتی عالمها میگند هر که هر چه توی دنیا سختی بکشد در اخرت خدا تلافی میکند مگه نگفتند که خدا بهشت را برای فقرا درست کرده حرفهاش یادت رفته تقصیری هم نداری الان چند وقته پایت را توی مسجد نگذاشتی تا بفهمی چه میگویند این هم نتیجه اش و از جا بلند شد چراغ را از داخل طاغچه برداشت مخزنش را از نفت پر کرد و دوباره داخل طاقچه گذاشت و همانطور در حال راه رفتن به حرفاش ادامه داد
نه حرفاش یادم نرفته حال فکر میکنم هر شب بوی غذای منزل حاج اقا به مشامم میرسد به یاد حرفهای قاضی میافتم و با خود میگم این حاج اقا و بقییه ثروتمندان که باقاضی رفیق جون جونی هستند چرا انها حرفهای قاضی را جدی نمیگیرند اگر خدا بهشت را برای فقرا درست کرده چرا این اقایون جزئ فقرا شوند مگر انها دلشان نمی خواهد بروند بهشت با خود میگم هر چه باشد ثروتمندان بیشتر میفهمند لابد یک چیزی هست که حاضر نیشتند نقد را به نسیه بدهند خانم یکهو طوری براشفت که انگار سرب مذاب قورت داده بود دوید طرف کریم دو تا دستش را محکم گرفت و با صدای بلند و لرزلن گفت نه تو این حرفها را بلد نبودی کی تو را یاد داده است ؟ کریم مکثی کرد و گفت هیچ کس .. خ نه تو اینقدر نمک به حرام نبودی تو خودت خوب میدانی هر چه داریم و نداریم از دولت سر اقایون بزرگ است اگر حاج اقا بیدار پار سال به ما گندم نمیدادند میدانی حالا کجا بودیم حال باید از گرسنگی میمردیم زبانت را گاز بگیر خدا حرفهایت را میشنود میدونی کسی که نمک بخورد و نمکدان را بشکند عاقبت کارش چی میشه . قورتش را به زحمت پایین داد و گفت اخر چی به سرت زده چطور جرات میکنی در باره کسی که یک عمر به تو و پدرت کمک خوبی کرده اینطوری حرف بزنی این حرفها مال ادمهای حسود است که چشم ندارند کسیرا از خودشان بهتر ببینند انهم ادمهای خیر خواه و دل رحم مثل این بزرگوارا ایا تا به حال کسی دیدی که از اینها بد تعریف کنه ؟کریم من نگفتم ادم بدی است فقط میگم اگر ادم فهمیده و با خدایی مثل بزرگان که حاضر نیستند نقد را به نسیه بدهند لابد کاسه زیر نیمکاسه هست که به ما میگویند اعتنایی به مال دنیا نداشته باشیم و دلمان را خوش کنیم به وعده هایی که توی ان دنیا داده شده است خ منظور کریم را نفهمید با وجود این پرسید اخر چه کاسه ممکنه زیر نیمکاسه باشد کریم جواب داد این درست همان سوالی است که من از خودم میپرسم چه کاسه ای ممکنه زیر نیم کاسه باشه و در بدر دارم دنبال جوابش میگردم خ .. من از حرفهای شما چیزی سر در نمی اورم و اینو میدونم کهخودت هم نمی فهمی چی داری میگی اینها را یکی بهت یاد داده و از سادگییت سو استفاده کرده میخواهد گمراهت کند خلاصه زن ومرد با ناراحتی سر به بالین گذاشتند و خوابیدند کریم در خواب چیزهای جور واجور میدید یک زمان میدید پیامبر شده و همه را به راه راست وصراط مستقیم و اخلاق انسانی فرا میخواند در یک زمان میدید تمتم این ثروتمندان در اتش میسوزند خلاصه صبح شد خانم موضوع را با امام جمعه در میان گذاشت و شایع شد که کریم دیوانه شده است در این اوضاع و احوال بود که کریم تصمیم گرفته بود از استفاده کردن تریاک این عمل خانمان سوز دست بردارد به هر قیمتی که تمام شود اگر جانش را از دست بدهد این بود مقدار زیادی از مصرف خودش کاست از فرط علاقه ای که به ترک تریاک داشت او را در کمتر مصرف کردن افیون مصممتر میکرد تصمیم گرفت برای اینکه بتواند راحت تر از ان دست بکشد اول سردمداران را سرزنش کند و اعمالی را که انجام میدهند علنی سازد هر روز بهترین فحش و لعنت را نثار سردمداران میکرددو بعد از مدتی ناراحتی به خانه اش بر میگردد و یک عدد قالیچه بر میدارد و برای اینکه به فعلش جنبه اسلامی بدهد و بر طبق قوانین اسلم عمل کند روحانی معتبر و متعهد این ده را همراه خویش میبرد تا بر طبق موازین اسلام قضاوت کند موضوع را مفصلا برای روحانی تعریف میکند مضمون ان به این طریق است
من حدود سه سال در اینجا شیره میکشم یک دفعه ده من روغن زرد داده بودم و یک دفه دو میش با بره هایش ایا از نظر اسلام شیره حلال است یا حرام ؟ و ایا به چیز حرام پول تعلق میگیرد یا نه ؟ روحانی به استناد احادیث از پیامبر و دیگر بزرگان دین انرا حرام تشخیص داد و انرا در ردیف شراب و حتی بدتر چون شراب یک سری استفاده هایی در بدن دارد ولی این ماده نه تنها فایده ندارد بلکه هم سرمایه به باد میرود و هم برای بدن زیان دارد واگر چه برای بعضی دردها مسکن است در عوض روی مغز اثرات مخربی دارد
و انرا از حالت طبیی خارج میکند یعنی احساس را از بین میبرد مثل علاقه به زن وفرزند و غیره ذات انسانی را نیز مسکن میکند و شخص از نیام حس و ادراک تهی میگردد خلاصه کریم با شنیدن این بیانات از روحانی مال و اموالی که به سردمدار داده بود تقاضای استرداد میکند شخص سردمدار التفاتی نمیکند کریم فورا دو عدد قالیچه که کف خانه پهن بود جمع میکند که با خود ببرد ولی چون مریض بود و توان بردن دو تا را نداشت یکی را گذاشت و دیگری را با خود برد سردمدار از ترس نتوانست جلوی کریم را بگیرد و همکار دیگرش را اطلاع دا د که مواظب خودت باش که کریم بامن اینطور برخوردی کرد فردا نوبت تو است
وبه اینطریق بود که کریم دست از این عمل شوم برداشت و برای همیشه خود را راحت کرد خداوند تمام مسلمانانی که گرفتار این عمل خانمان سوز میباشند نجات بدهد
ای محارب با خدا تیر هوایی در مکن بارها دیوانگی کردی ولی دیگر مکن
الت دست جهانخواران بی وجدانمشو خویشتن را برده یک مشت غارتگر مکن
مفسد فی الارض را بنگر چه امد بر سرش از خر شیطان بیا پایین خود را خر مکن
ایکه سودای حماقت کورکرده دیده ات ابرویت را فدای دود ویرانگر مکن
چشم خود را باز کن اطراف عالم را ببین مال خود را صرف مردم گوش خود را کر مکن
به غروب چیزی نمانده بود که کریم نشه خمارییت خود را از دست داده بود و با کشیدن نفسهای عمیق .صدای نفسهایش هر لحظه به گوشش نزدیکتر میشد *چیزی گم کرده بود *هیکل بیرمق خود را از چهار چوب درب کهنه حیاط رد کرد تا قدم در دالان تاریک نزدیک خانه اش که مثل تونلی دراز و باریک بود گذاشت ناگهان یادش امد که برای استفاده کردن تریاک و بیرون امدن از این حالت هزینه ندارد در یک لحظه تصمیم گرفت برگردد و فکر کرد نمیتواند توی چشمان منتظر پول سردمدار نگاه کند خود را خسته یافت بهر صورت پر رویی را پیشه کرد و گفت این مرتبه هم قرض میگیرم سی هم بالای خمسی وارد حیاط نیمه تاریک سردم خانه که شد مثل همیشه بوی تند تریاک به مشامش رسید که فضای خانه را انباشته کرده بود مثل همیشه صاحب سردم پای غلیان تریاک کشی اش لم داده بود مانند جغدی که پر پرواز را از او گرفته باشند و محکوم است همیشه بر یک ویرانه چمپاته بزند *لم داده بود و با چشمان خمارییش رفت وامد محملها را تماشا میکرد و با امدن هر محملی چینهای پیشانییش از هم فاصله میگرفت و احساس شادی میکرد هیچ صدایی شنیده نمیشد جز صدای اوازی که از ظبط صوت پخش میشد که یکی از خوش اوازهایی که عضو این سردم بود خطاب به اوباش گفته بود شنیده میشد که میخواند دود تریاک مال من هر چه سوخته است مال تو یک حب کوچک مال من فی هر چه میکارم مال تو به غروب چیزی نمی ماند این خانه بخاطر مساحت کمی که داشت و مضافا هواکش و پنجره ای به بیرون نداشت مانند قبری بود که از خاک پوشیده باشند تاریکی فرا نرسیده شب خیلی زودتر از جاهای دیگر که معمولا پاسی از شب روشن هستند به سراغش میامد و با تاریکی دالان خانه سبقت میگرفت و تا صبح روز بعد میماند تنها نور کم روی چراغ که بالای درب زهوار در رفته دستشویی بود اندکی روشنایی به حیاط میبخشید کریم پشت درب خانه این پا و ان پا میکرد و جرات داخل شدن را نداشت خلاصه خمارییش بر اراده اش غلبه کرد وارد شد سلام کرد همسر سردم دار که زنی کمر خم است که با دیدنش ادم را یاد زاویه قایمه میاندازد مشغول گرفتن کاسه ماستی بود که یکی از محملها ان را برایش اورده بود خانم سردم دار به نظر کریم زن خیلی مهربان و دلسوزی بود و او را دختر خاله صدا میکرد در جواب سلام کریم سرش را تکان داد و چارقت گل گلی و سوراخ سوراخ خودش را که در حین کشیدن تریاک این چنین حالتی بخود گرفته بود جمع کرد و پس از ان به سرتاپای هیکل بی رمق و بی حال کریم نظری افکند و دوباره بکارش مشغول شد وضع اتاق جمع و جور نبود زن ومرد دختر و پسر پهلوی هم نشسته بودند و تکیه دادن انها به هم زنجیری را تشکیل میدادکه دور صاحب سردم خانه را محاصره کرده بود و ان دو را از گزند اقتصادی بر حذر میداشت چون هر روز وشب مبلغ زیادی به جیب سردم دارمیامد سردم دار پس از انکه لبان نازک سیاهش را از دم دوره برداشت ابتدا به کریم تعارف کرد که بنشیند و دمی بگیرد .وقتی که رو کردن تعارفش را کریم دید یکه خورد ولی بلافاصله کریم گفت خالو جان اسیا به نوبت *خلاصه محملها یکی یکی کشیدند و بکام دلشان رسیدند و بهای تریاک دود شده را با اجناس مختلف پرداخت کردند یکی دو یا سه من ارد از شوهرش دزدیده بود و یکی ماست و یکی دیگر از زنها از پولهایی که از راه نامشروع و عدم عفت عصمت بدست اورده بود ند و از روی ناچاری خرج این عمل میکردند و کمتر کسانی هم پیدا میشدند که دسترنج خود را خرج دود میکردند کریم از دودی که در اتاق پخش شده بود احساس خستگی میکرد و دلش میخواست هر چه زودتر از این مکان خفقان بگریزد سرفه ای کرد و گفت میدونی که هیچ پولی ندارم بجان بچه هام قراره سه وچهار روز دیگر حاج مجید بیاد خدا کریمه به قیمت خوبی بخرد وضعمون خوب بشه عید هم که نزدیکه باور کنید اگر پول گیرم بیاد بجای انکه برای بچه هام کفش و لباس بخرم و حرجی سالانه تامین کنم میام اول پول شما را میدهم مطمن باشید .گریه اش گرفته بود اما بدون شک وتردید با اینکه میدانست سردم دار مسول بدبختی های امروز او هست این را هم میدانست که در این بدبختی خودش هم سهمی دارد و به همین خاطر دلش میخواست شیرجه برود روی تن لشش و سرش را در میان چراغ دوره و دیگر بساط فرو کند اما خودش را کنترل کرد و عکس العملی از خود نشان نداد سردم دار وهمسرش متفقا از قرضهای گذشته صحبت میکردند و به کریم تا چند روز دیگر فرصت دادند گفتند عزیز من خالو جان اخر من هم ملاحظه میکنم اما بیشتر از این که دیگر نمیتوانم . ما هم دستمان به همین چندل غاز بند است . دیشب که حساب شما را کردم ۷۷۰ تومان بدهکار شده اید خلاصه تا چند روز دیگر سعی کن بیاری ما که نگفتیم هر وقت قالینت را فروختی بیا بده ما را به قالین مربوط نیست شاید همیشه گران قیمت کنی کسی نخرد ما ملزم نیستیم که نمیخرند اخر ما چه گناهی کردیم ؟کریم داشت با چوب کبریت اشغالهای بین ناخنهایش را در میاورد . پس از انکه گوشزدهای انها را شنید بلند شد و گفت با اجازه ......از سردم خانه بیرون امد توی بینی اش میسوخت نفسی تازه کرد و روانه خانه اش شد در وسط راه به ۷۷۰ تومان فکر میکرد و مثل یک غده سرطانی ازارش میداد از هر راهی حساب میکرد بیشتر از ۲۴۰ تومان نمیشد خجالت میکشید برگردد و بگوید حسابمان اشتباه شده است چون امکان داشت حرفهای گنده تر ی هم از ان دو بشنود کم کم داشت هر لحظه از مسافت راه کاسته و بطور ناخود اگاه کو چه ها را طی میکرد به منزل رسید زنجیر در را کوفت زنش در را باز کرد کریم همانطور که مشغول حساب کردن بود تا درب باز شد ..گفت نه اشتباه شده است مطمعنم اشتباه شده است نزدیک خان شد وقتی پرده کلفت و ضخیم دم در ب خانه را که از گونی درست کرده بود کنار زد بوی همیشگی دل خوش اتاق را با تمام وجود احساس کرد دختر کوچکش با بدنی لاغر و نحیف در گوشه ای از خانه بازی میکرد عروسکی بیسر هم در کنارش افتاده بود و برای او مثل ادم مرده بود که هنوز عزیز بود دختر کوچکش تا پدر ش را دید گفت بابا امد ..بابا سر عروسک برام اوردی و بعد عروسک را بغل کرد و کودکانه نوازش میداد و میدانست که اگر پدرش سر عروسک پیدا میکرد پیش از انکه حرفی بزند به محض ورود سر را نشان میداد .. کریم همه را از نظر گذراند و انگار خیالش راحت شده بود کت پر از چین و چروکش را که بی شباهت به چهره اش نبود در اورد و به میخی که در دل دیوار اتاق جای داشت اویزان کرد و گو شه ای نشست در خود فرو رفت ذهنش پر از سوال شد ه بود و کمتر جواب پیدا میکرد . فکر چرا بیش از همه در مغزش خود نمایی میکرد برای اولین بار این چنین به درون خود نگریسته بود لحظه به لحظه ذهنش گیر ودار میشد . وسایل جامعه و مردم وعملکردهای افراد را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار میداد . وقتی بدهی بانک مغازه و فلان و فلان بنظرش میرسید بر اخمش افزوده میشد
خانواده اقای محمد عثمان چکی جهت خداحافظی با زایرین محترم بیت الله الحرام به منزل اقای نور احمد چکی میروند و تا پاسی از شب مشغول گپ و گوی بودند و بالاخره خداحافظی میکنند و به منزلشان بر میگردند همسر اقای چکی درد دل شدیدی ایشان را میگیرد ماشین کرایه میکنندبه بهداری اسدیه میروند سرایدار از پذیرش مریض خود داری میکند و با ایشان میگوید شما زیر نظر درمیان هستید و باید به بهداری درمیان بروید همراه مریض هرچه اسرار میکند سرایدار قبول نمیکند مجدد برمیگردند به درمیان خانم دکتر غلامی که خدا ازش راضی باشد مریض را معالجه میکند و ارام بخش به مریض تزریق میکند و میگوید که اگر تا صبح بهتر نشد بیرجند ببرید برمیگردند به خانه شون مریض حالش بهتر میشود صبح هنگام ازان مریض بیدار میشود وضو میگیرد نماز میخواند و چای اماده میکند یک استکان چای میخورد روح از بدن جدا میشود ....خداوند روحش را در بهترین جای جنت قرار بدهد
لذا از مسولین محترم بهداری اسدیه عاجزانه تقاضا دارم با همچنین مواردی برخورد قانونی بنماین چون مریض نیاز به معالجه ودرمان دارد و هیچگاه به سرایدار اجازه ندهند که با مریض و یا مراجعه کننده برخورد زشتی داشته باشد و به مریض بگوید که فرمانداری وبخشداری در یک وجبی شماست هر کار میخواهید بکنید و یا انها را کتک کاری کند .....از مسولین محترم بهداری اسدیه تقدیر وتشکر مینمایم
بازگشت همه بسوی اوست
دیروز دوشنبه بعد از ادای نماز فجر مرحومه همسر اقای محمد عثمان چکی بطور ناگهانی بعد از اینکه نمازش را خواند و یک استکان چای خورد جان به جان افرین تسلیم کرد روحش شاد
برای بازماندگان طول عمر باعزت و خداوند مرحومه را در بهترین جای جنت قرار بدهد
در زمان سلطنت قاجاریه حاکم بیرجند بنام امیر اسد الله خان با عده ای بطرف فورگ و طبس برای تصرف نمودن قلعه عازم شد مدت چند روز با میرزا رفیع خان درگیری پیدا میکند در نهایت کاری نمیتواند از پیش ببرد راهی بیرجند میشود پسر امیر اسدالله خان بنام امیر علم خان که کار را مشکل میبیند عازم تهران میشود و گذارش یاغیگری میرزا رفیع خان را به دربار میدهد و از چگونگی اوضاع .سلطان را با خبر میکند پادشاه وقت تعدادی قشون از لشکر مشهد در اختیار امیر علم قرار میدهد امیر علم خان با قشون از راه کبوده و یزدان عازم گزیک و اواز و طبس میشود و قلعه طبس را تسخیر مینماید و از انجا عازم فورگ میشود به فورگ که میرسد اطراف قلعه را محاصره میکند و روی تپه های مرتفع شروع به سنگر سازی میکند که هم اکنون اثارش پابرجاست و برای اسکان دادن خود از قلعه اره فورگ استفاده میکند مدتی جنگ بین طرفین با تهدید ادامه می یابد و چون قشون امیر علم خان کاری نمیتوانند بکنند بفکر راه حل دیگری میافتند و ان اینکه بتوانند شکاف در داخل قلعه ایجاد نمایند لذا برای این کار شخصی بنام اسد الله میر که لقب دیگرش با ناممستعار کر محمد میباشد این شخص را با خود متحد میکنند کر محمد موافقت مینماید از این طریق شبانه تعدادی قشون از سواران امیر علم خان را از درب فرعی قلعه به داخل راه مییابند و شبانه میرزا رفیع خان را در جامه خواب به قتل میرسانند کر محمد که شخص مورد اعتماد میرزا رفیع خان بود به قلعه پایین میاید و به پسرش میگوید خان درد دل است پسر خان فورا حرکت میکند برود عیادت پدرش ..مادرش میگوید فرزندم اسلحه ات را بردار کر محمد اظهار میدارد قلعه امن است و خیال خان زاده را راحت میکند که هر چه زودتر ....چند قدمی که دور میشود با هفت تیر بطرف خانزاده شلیک میکند و نامبرده را بقتل میرساند وقتی صدای شلیک تیر را خانواده میرزا رفیع خان میشنوند شبانه با تعدادی از کنیزها پا به فرار میگذارند و قلعه به تصرف امیر علم خان و طرفداران امیر علم خان میافتد و تا مدتی در این قلعه با ظلم وستم حکومت و زور گویی میکنند
نوشته شده توسط نعمت الله ازادی
روستای فورگ در صد کیلومتری مرکز استان خراسان جنوبی شهرستان بیرجند ودر دوازده کیلومتری شهرستان درمیان یا اسدیه واقع شده است و دارای اشجار وهوای خوبی میباشد و ساختمانهای روستا روی تپه ها و ارتفاعات بلند قرار دارد و مردم این روستا از نزاد تاجیک و حنفی مذهب میباشند جمیعت روستا حدود هزار نفر متشکل از دویست وپنجاه خانوار میباشد محصول عمده این روستا زرشک بیدانه و مرکباتدیگری هم بوده که متاسفانه بر اثر خشکسالی فعلا از بین رفته وضررهای زیادی به مردم رسیده است
ودارای اثار تاریخی زیادی میباشد از جمله بافت قدیمی روستا که هنوز پا برجاست خانه های کنار قلعه و همچنین کوچه های خیلی کم عرض که در زمستان با امدن برف سنگین کوچه هاکاملا بسته میشود و رفت وامد مشکل میشود
حالا نوبت ان است کهچیزی از قلعه فورگ تعریف کنیم بنا به نقل قول اقای فیروز فیروزی
انچه که سینه به سینه از پدران و بزرگان خود شنیده ایم که روستای فورگ چند سال قدمت دارد از تاریخ ان نقل قولهای مختلفی بیان میدارند تعدادی مدعی میباشند از زمان کیقباد تعدادی میگویند از زمان تیموریان و تعدادی هم بر این میباشند که از زمان افشاریه حالا میپردازیم به زمان کیقباد که میگویند فورگ نبوده بلکه پورک بوده بدلیل اینکه پسر کیقباد یعنی پور کیقباد بنای فورگ را گذاشته که این نام پورک تا فتح اعراب که ایران را گرفتند میدانید که در حروف الفبای عربی کلمه پ بکار نمیرود وبه جای پ ف تلفظ میشده یعنی پورک فورک خوانده میشده در زمان نادر شاه پس از اینکه هندوستان را فتح کرد گذرش به این نقاط میافتد و میرزا بقا خان که یکی از مشاورین نادر شاه میباشد از سلطان تقاضا میکند اگر اجازه باشد مرا در این جا اسکان دهید زیرا نزاد بقا خان درمیانی بوده نادر شاه موافقت میکند ومیرزا بقا به مرمت قلعه میپردازد پس از فوت بقا خان پسر بزرگش بنام میرزا رفیع خان یعنی رفیع دوم خوانده میشد به وسعت قلعه میپردارد و این قلعه را به این سبک درست میکند و حکومت مستقلی را شروع مینماید و قلعه را بطور محکم که از هیچ طرف تیررس ویا امکان تخریب نباشد بنا میکند و برای جلوگیری از محاصره کردن دشمن داخل قلعه نقبی درست میکند که در مواقع ضرورت از اب داخل نقب استفاده نمایند
نه ان کن که پایان کار تو ناخشنود باشی و ما شرمسار
نوشته شده مورخه۰۶/۰۷/۱۳۸۷
